|
همه آمدند و رفتند و دل من هنوز تو را مي خواست...آمد و ماند...و دل من هنوز!...
|
شب سردی بود! حال مساعدی نبود!...
هوای خانه چه دلگیر می شود گاهی!...از این زمانه دلم سیر می شود گاهی!...
خسته بودیم از حسینیه آمدیم غصه نخوردیم! کنار بخاری نشستیم! گرم شدیم از درون منجمد بودیم!...
فکر کردیم با مغز رو به فنا! خیال خواب نداشتیم! چشم بسته رفتیم تا اوج لبخندها! چه قدر سنگ بودیم و نمی دانستیم! جای اشک لبخند داشتیم! خدا نگاهمان نکرد! ارزش نداشتیم! شبهای عزای حسین بود و ما به سوگ خود نشستیم!! متمرکز کردیم نشد! تلاش کردیم جواب نداد! خسته بودیم از تحمل این بار سنگین اما...
خیال خواب نداشتیم!..
چشم بسته بودیم و خود خاموش را می دیدیم! از هر دری سخن گفتیم جز آن چه باید! خجالت کشیدیم بروز ندادیم! چه می کردیم؟! اشک که نداشتیم! همه اش لبخند بود! احمقانه بود! عذاب بود! اه!
خیال خواب نداشتیم اما خوابیدیم! غیر منتظره بود! عجیب بود! تاریک بود! مثل دل خودم خوابم هم تاریک بود! راه می رفتم! فرار می کردم از شخصی! مرد بزرگی بود! نگاه سنگینی داشت! ترسیدیم! نزدیک شد!
توان راه رفتن نبود! دستم را گرفت! تمام تنم داغ شد! از خواب پریدیم! چشم ها خیس بود و ساعت ۵! به دنبال راهی گشتیم برای فرار از ترس! کسی نبود! گوشی ها خاموش بود! آدم ها خواب بودند! حتی نماز هم نمی خواندند! تنها بودم! اشک داشتم اما لبخند!...
هوا سرد است خیلی!...
پ ن: یه شب بود و خوابی که دیدم و حالتی که داشتم! اینو واسه اونایی گفتم که می گن از پستت چیزی نمی فهمیم!
تا وقتی دوباره برگردم ملالی نیست جز دوری شما...
...یا علی...