|
همه آمدند و رفتند و دل من هنوز تو را مي خواست...آمد و ماند...و دل من هنوز!...
|
و اکنون من در زیر سنگینی دنیایی از شرم! شرم از تهی دستی خویش آمده ام و اسماعیلم را تنها فرزندم را نیز آورده ام! و می دانی و می دانم که می دانی و می بینی که بهتر از این گرانبها تر از این نداشتم و گرنه دریغ نمی کردم...من هابیلم قابیل سودجوی زبون نیستم...روستایی ام...چوپانم...دین من دین چوپانان پیامبر است...زمین دار و زمین خوار نیستم...صحرا نشینم...آواره ای تنها در این کویر...
---------
کارد تیز است...منتظرم...صبر ندارم...بی تابم...جشن است...جشن خون است...آزمایش خلوص است...نمایش ایمان است...شادم...خوش بختم...پیروزی بزرگ...آرامش روح...آزادی وجدان...
---------
من حاتم طاییم...اشعب طماع نیستم...موسای چوپانم...قارون مالدار نیستم...ابراهیمم...نمرود نیستم...پیامبرم را نمی سوزانم...اسماعیلم را ذبح می کنم...عیسای مسیحم...خود را بر بلندی جلیله به قربانی می آورم...خود را بر مناره ی معبدم به صلیب می کشم...قیصر خون خوار نیستم...یهودای خیانت پیشه نیستم...بودای بی پیمانم...بی پیوندم...آزادم کن...رهایم کن...این کفشهایم را از پایم بر کن عزم معراج دارم...مرا از رنج "داشتن" برهان! چه قدر تماشای جانخراش دست و پا زدن و تلاش جان دادن و مردن این ذبیح عزیز برایم لذت بخش است!
اسماعیل من! آرام و صبور جان بسپار!...
---------
نجات یافتم! سبکبار شدم! سقف کوتاه و سنگین آسمان را ناگهان از بالای سرم برداشتند! اما...هنوز لکه ی لرزان ابری تیره رنگ را در سینه ی زلال و روشن این اخلاص حس می کنم! می پرسم! آنچنان که "محراب به فریاد آید" می پرسم: آیا این خون داغ و سرخ و پاکی که از حلقوم اسماعیلم...ذبیح مقدسم بر سنگفرش های معبد می دود می تپد و می جوشد و کف می کند و این چنین شتابان و شوق زده به سوی محراب جریان می یابد آیا این چشمه سار گدازان و ملتهب خون گناهان مرا خواهد شست؟ گناه خطاهای مرا...گناه ضعف های مرا...گناه تقصیرهای بی شمار مرا؟
آری می پرسم!
پاسخم گوی!...
---------
توی خانه غوغایی ست! انرژی هایم را همه می گذارم وقتی تنها شدم خالی کنم!...خانه که خالی شد صدای موزیک را تا ته بلند می کنم!...در حالی که هیچ ربطی با روحیه ام ندارد در اتاق را میبندم! فرهاد می خواند! بعد شادمهر بعد داریوش بعد مهدی اسدی بعد ابلیس! بعد محسن چاووشی بعد...
از ارتباط اشخاص خواننده می خندم! جلوی آینه می روم و اشک ها را می بینم باز! فحش می دهم به همه! سرم درد می گیرد...خیلی! چشم هایم را می بندم...باز که می کنم هنوز جلوی آینه ام!...
لباس می پوشم...قصد رفتن دارم!...در حالی که تهدید شده ام برای خروج از خانه! پوز خندی تحویل زندگی می دهم و کفش می پوشم...در را محکم می بندم! جوری که خودم هم می ترسم حتی!...صدای گریه ی دخترک همسایه به من می فهماند که ترسیده او هم!...
شناسنامه ام را نگاه می کنم! دهم محرم به دنیا آمده!بیچاره! نحسی داشته از اول! می خندم! پیرمرد روی وانت هم می خندد! اخم می کنم! می ترسد!...یاد چشم های خیسم می افتم! حق می دهم به پیرمرد! لعنتی آفتاب هم تمام شده!...
منتظرم ساعت هفت و نیم شود و من باز دیر به باشگاه برسم!...کتفم پوکیده از سنگینی کوله پشتی!...
پ ن: سرد است ولی عرق پیشانیم امانم را بریده! داغم!...
تا وقتی دوباره برگردم ملالی نیست جز دوری شما
...یا علی...