تبليغاتX
..:: مثه هیچکس ::.. - سرد بود...خوش حال باش!
همه آمدند و رفتند و دل من هنوز تو را مي خواست...آمد و ماند...و دل من هنوز!...

کلافه ام!به زور مغزم را چلاندم که دستگیرم شود پاهایم کجاست!سرد بود...هوایش تمام صورتم را نوازش کرد...نگاهم را چرخاندم...اتاق تاریک بود و من مثل همیشه از تاریکی فرار کرده بودم! فضای حیاط برایم خیلی سنگین بود!مهتاب بود و آن سایه ها! دیوار! من و درخت! زمین سرد و دیوار و سایه هم! اما تنم داغ بود! داغ مثل نان داغ کباب داغ! تابستان و آفتاب داغ! شاید هم داغ عزیز مثل مادر بزرگ! عمه! عمو! دوست! رفیق! سارا!!! دیوار اما تکیه گاه خوبی بود برای من که هنوز در خماریه داغ بودم! نشستم...روبه روی درخت...این بار از آن بسم الله هم خبری نبود! عجیب بود! بدون ترس این جا نشسته بودم! گریه های شب گذشته هنوز ادامه داشت! دست می کشم روی صورتم...قرمز می شود...بی تفاوت می گذرم...بار اول نبود دستم قرمز می شد! دستمال نداشتم...زمین را نگاه می کنم! با انگشتم ادامه اش می دهم! اسمم را...سرم را بالا می گیرم! تو بین داغی زندگی محو شده ای...توی این هوای سرد! ندایی می شنوم! (...) برو تو بیرون سرده! و باز بی تفاوت می گذرم! قول داده ام تمامش کنم! درخت را که نگاه می کنم سلام نظامی داده! چشم هایم را می بندم! به فردا فکر می کنم...خسته ام!...حالا حتی نمی دانم شیشه چه رنگی ست! مثل شنیدن خبر تکراری که نفهمیدم مادر را راضی کرد یا نه!...بلند می شوم...دمپایی هایم را پرت می کنم...راه می روم روی موزاییک های حیاط! اتاق را نگاه می کنم...گرما را دوست ندارم اما...

---------

همه چیز یخ کرده...بوی دست های رفیق را می دهد...امروز پانزدهم بود! خجالت کشیدم وقتی چشم هایش را دیدم...نشد...باز هم نشد خوش حالش کنم...مادر می داند رو به اتمامم! مثل موجودیه حسابم!من هم ته می کشم روزی...زیاد هم دور نیست...همه ی این حرف ها را می زنم...با خودم...بلند بلند!...دیوانه نیستم! دیوانه ها به بهشت می روند! اما من کجا و بهشت کجا...

---------

می گویند چرند نگو...جبران محبت های دوستان کار دشواری ست...هوایمان را داشته اند همیشه...دعایمان کرده اند در جمکران! سراغمان را گرفته اند از اهالی منزل!نگران احوالمان بوده اند همه جا!...دوستان خوبی داریم...دوستشان دارم...این جا می آیند...نزدیک ها را می گویم! می خوانند نوشته هایم را! می دانند چه می گویم!...

پ ن: شخص بلاگفا ارادت داشت! شوخی بود!...جدی نگرفتیم! گفته بودیم مادر نزاییده!...

پ ن۱: آبادان برف بارید!...

پ ن۲:دیروز تولد عمه بود!همون که فوت کرد پارسال!یه پست نوشته بودم راجبش!خدایش بیامرزد!

پ ن۳:فردا هم تولد دختر خاله و خاله و اون یکی خاله ست! یعنی دختر خاله تو روز تولد مامانش و خالش که دو قولو می باشند به دنیا اومده! عجب! تولدشون مبارک!...

تا وقتی دوباره برگردم ملالی نیست جز دوری شما...

...یا علی...

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 19:3  توسط مثه هیچکس  |