گم می شوی در روزهای آخر این سال و دستهای تو چون شاخه های خشک درختان دیر سال در زیر گام برف از یاد می روند و گریه های همه شبه ات در زوزه های باد گم می شوند.صد سال بعد از این دستان هرزه نسیمی خاک تن تو را در کوچه های شهر می افشاند, وز خاک پیکرت یک مرد می رمد مردی که بی گمان در روزهای آخر یک سال گم می شود...