تبليغاتX
..:: مثه هیچکس ::..
همه آمدند و رفتند و دل من هنوز تو را مي خواست...آمد و ماند...و دل من هنوز!...

اگه حوصله نداری یا حسش نیس از همین اولش نخون! اجباری نیست!

نگاه می کنم به گذشته! به کودکی هایم! چه لذتی می بردم از خوردن پفک نمکی! چقدر زیبا بود بازی هفت سنگ! سرسره بازی را دوست داشتم! آرزوی رفتن به ورزشگاه از آن ها بود که تا آخر عمر یدک می کشم! در دبستان شاگرد بدی نبودم! معلم های دبستانم را خوب به خاطر دارم! اول دبستان جای من نزدیک معلم بود! پشت میزش نشسته و ذکر می گفت! آدمی بی رویا بود! در حضور او خیالات من چروک می خورد! عشقم خندیدن به عصبانیت مادر بود وقتی مدیر و معلم ها می گفتند فرزندت در مدرسه به ترک دیوار هم می خندد! خاطرم هست دوم دبستان روزی را که مادر برای پرسیدن درسم به مدرسه آمده بود و مدیر به گوشش رسانده بود که از پنکه ی کلاس آویزان شده ام!!! روزی سر کلاس کتاب من باز بود! چیزی نمی خواندم! دفترچه ام را باز کرده و نقاشی می کردم! لولو می کشیدم و از نقاشی خودم می ترسیدم که باران ضربه به سرم فرود آمد! معلم داد کشید :کودن همه ی درسهایت خوب است فقط عیب تو این است که وقت و بی وقت نقاشی می کنی! کاش بود و می دید که هنوز این عیب را دارم! جرات داشتم به او بگویم: کودن که نمی تواند همه ی درس هایش خوب باشد! اولین بار بود که از کلاس پرتاب می شدم بیرون!...

از همه بدتر صدای زنگ مدرسه بود! این صدای جهنمی خیالم را می برید! ذوقم را می شکافت! در کیف مدرسه پنهان می شد با من به خانه می آمد! وجودی پیدا داشت! به خوابم می آمد! همیشه از در و دیوار می شنیدم که مدرسه ات دیر شد! و وای به حالم اگر نرسیده به مدرسه صدای زنگ بلند می شد!...

---------

در خانه شب ها را دوست نداشتم! از لولو می ترسیدم! تصور عجیبی بود! خود واقعیت! همه جا همراهم می آمد! حتی در خوابهایم هم مرا می ترساند! زورم بهش نمی رسید! به وجودش عادت کردم! شب ها خودم منتظر ترس می شدم تا به سراغم آید! می ترسیدم تا به خواب روم!...

---------

هنوز هم هست! لولو و شب های بدون خواب! ولی تو هم هستی! بزرگ و شجاع! تنها نیستم! ترس دارم اما کم! بارها وجودش انکار شد و من هنوز هم  نتوانستم بفهمم آن چه که این همه سال همراهم بوده تنها ساخته ی خیالات خودم است! تو با من هستی اما...

نمی دانم! شاید لولوی شب های من هم تو را دید و ترسید! تو را دید که دیگر به سراغم نیامد! تنها وقت هایی آمد که نبودی! که نخواستم باشی!...

به هر حال! من فهمیدم که فقط من نیستم که می ترسم! لولو هم گاهی وقت ها می ترسد!...

---------

خانه عجیب بود! بار اول نبود که صدایش آزارم می داد! چشم هایم را می بندم و گوشی را به سمتی پرتاب می کنم! چراغ ها روشن است و دل من هم! شاید باید باور کرد روانم هم به هم ریخته!!!..

پ ن: به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید! مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من!...

پ ن۱: من به اندازه ی یک ابر دلم می گیرد!...

پ ن۲:کفش هایم کو؟!

پ ن۳: و نترسیم از مرگ! مرگ پایان کبوتر نیست! مرگ گاهی ودکا می نوشد! گاه در سایه نشسته به ما می نگرد! و همه می دانیم ریه های لذت پر اکسیژن مرگ است!...

تا وقتی دوباره برگردم ملالی نیست جز دوری شما

...یا علی...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 11:34  توسط مثه هیچکس  | 

شب سردی بود! حال مساعدی نبود!...

هوای خانه چه دلگیر می شود گاهی!...از این زمانه دلم سیر می شود گاهی!...

خسته بودیم از حسینیه آمدیم غصه نخوردیم! کنار بخاری نشستیم! گرم شدیم از درون منجمد بودیم!...

فکر کردیم با مغز رو به فنا! خیال خواب نداشتیم! چشم بسته رفتیم تا اوج لبخندها! چه قدر سنگ بودیم و نمی دانستیم! جای اشک لبخند داشتیم! خدا نگاهمان نکرد! ارزش نداشتیم! شبهای عزای حسین بود و ما به سوگ خود نشستیم!! متمرکز کردیم نشد! تلاش کردیم جواب نداد! خسته بودیم از تحمل این بار سنگین اما...

خیال خواب نداشتیم!..

چشم بسته بودیم و خود خاموش را می دیدیم! از هر دری سخن گفتیم جز آن چه باید! خجالت کشیدیم بروز ندادیم! چه می کردیم؟! اشک که نداشتیم! همه اش لبخند بود! احمقانه بود! عذاب بود! اه!

خیال خواب نداشتیم اما خوابیدیم! غیر منتظره بود! عجیب بود! تاریک بود! مثل دل خودم خوابم هم تاریک بود! راه می رفتم! فرار می کردم از شخصی! مرد بزرگی بود! نگاه سنگینی داشت! ترسیدیم! نزدیک شد!

توان راه رفتن نبود! دستم را گرفت! تمام تنم داغ شد! از خواب پریدیم! چشم ها خیس بود و ساعت ۵! به دنبال راهی گشتیم برای فرار از ترس! کسی نبود! گوشی ها خاموش بود! آدم ها خواب بودند! حتی نماز هم نمی خواندند! تنها بودم! اشک داشتم اما لبخند!...

هوا سرد است خیلی!...

پ ن: یه شب بود و خوابی که دیدم و حالتی که داشتم! اینو واسه اونایی گفتم که می گن از پستت چیزی نمی فهمیم!

تا وقتی دوباره برگردم ملالی نیست جز دوری شما...

...یا علی...

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 12:36  توسط مثه هیچکس  |