|
همه آمدند و رفتند و دل من هنوز تو را مي خواست...آمد و ماند...و دل من هنوز!...
|
مادر بزرگ که فوت کرد شبای یلدای مام تمام شد!
امسال سال چهارمه که شب یلدا نداریم! نه شب یلدا نه عید فطر نه عید قربان نه...
هر کی تو خونه ی خودش جلوی تلوزیون خودش کنار بخاری خودش خسته از پاییز لعنتی که تموم شد! منتظر زمستون لعنتی تر که بیاد بعدشم عید...
حالم به هم می خوره از نبودن! حالم به هم می خوره از دستام که یخ کرده! عجله دارم برای رفتن!...
---------
دستهایم در جیب و شال گردنم دور گردن!...راه می روم آرام! گاهی اوقات چشم هایم را می بندم و باز می کنم! صدای ماشین های اطراف همه ی احساسم را به لجن می کشد!...نفس می کشم! عمیق...همه ی وجودم خنک می شود و قدم هایم آرام تر!...چه لذتی می برم از راه رفتن!...کاش مسیر رفتن تمام نمی شد و من همچنان خنک میشدم تا...
---------
دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا !
راست گفت آن دختر از زبان استاد شهریار! با ما چرا؟!...
پ ن: از امشب متنفرم!...میرم باشگاه!...کاش می شد تا صبح اون جا بمونم!...
تا وقتی دوباره برگردم ملالی نیست جز دوری شما
...یا علی...
و اکنون من در زیر سنگینی دنیایی از شرم! شرم از تهی دستی خویش آمده ام و اسماعیلم را تنها فرزندم را نیز آورده ام! و می دانی و می دانم که می دانی و می بینی که بهتر از این گرانبها تر از این نداشتم و گرنه دریغ نمی کردم...من هابیلم قابیل سودجوی زبون نیستم...روستایی ام...چوپانم...دین من دین چوپانان پیامبر است...زمین دار و زمین خوار نیستم...صحرا نشینم...آواره ای تنها در این کویر...
---------
کارد تیز است...منتظرم...صبر ندارم...بی تابم...جشن است...جشن خون است...آزمایش خلوص است...نمایش ایمان است...شادم...خوش بختم...پیروزی بزرگ...آرامش روح...آزادی وجدان...
---------
من حاتم طاییم...اشعب طماع نیستم...موسای چوپانم...قارون مالدار نیستم...ابراهیمم...نمرود نیستم...پیامبرم را نمی سوزانم...اسماعیلم را ذبح می کنم...عیسای مسیحم...خود را بر بلندی جلیله به قربانی می آورم...خود را بر مناره ی معبدم به صلیب می کشم...قیصر خون خوار نیستم...یهودای خیانت پیشه نیستم...بودای بی پیمانم...بی پیوندم...آزادم کن...رهایم کن...این کفشهایم را از پایم بر کن عزم معراج دارم...مرا از رنج "داشتن" برهان! چه قدر تماشای جانخراش دست و پا زدن و تلاش جان دادن و مردن این ذبیح عزیز برایم لذت بخش است!
اسماعیل من! آرام و صبور جان بسپار!...
---------
نجات یافتم! سبکبار شدم! سقف کوتاه و سنگین آسمان را ناگهان از بالای سرم برداشتند! اما...هنوز لکه ی لرزان ابری تیره رنگ را در سینه ی زلال و روشن این اخلاص حس می کنم! می پرسم! آنچنان که "محراب به فریاد آید" می پرسم: آیا این خون داغ و سرخ و پاکی که از حلقوم اسماعیلم...ذبیح مقدسم بر سنگفرش های معبد می دود می تپد و می جوشد و کف می کند و این چنین شتابان و شوق زده به سوی محراب جریان می یابد آیا این چشمه سار گدازان و ملتهب خون گناهان مرا خواهد شست؟ گناه خطاهای مرا...گناه ضعف های مرا...گناه تقصیرهای بی شمار مرا؟
آری می پرسم!
پاسخم گوی!...
---------
توی خانه غوغایی ست! انرژی هایم را همه می گذارم وقتی تنها شدم خالی کنم!...خانه که خالی شد صدای موزیک را تا ته بلند می کنم!...در حالی که هیچ ربطی با روحیه ام ندارد در اتاق را میبندم! فرهاد می خواند! بعد شادمهر بعد داریوش بعد مهدی اسدی بعد ابلیس! بعد محسن چاووشی بعد...
از ارتباط اشخاص خواننده می خندم! جلوی آینه می روم و اشک ها را می بینم باز! فحش می دهم به همه! سرم درد می گیرد...خیلی! چشم هایم را می بندم...باز که می کنم هنوز جلوی آینه ام!...
لباس می پوشم...قصد رفتن دارم!...در حالی که تهدید شده ام برای خروج از خانه! پوز خندی تحویل زندگی می دهم و کفش می پوشم...در را محکم می بندم! جوری که خودم هم می ترسم حتی!...صدای گریه ی دخترک همسایه به من می فهماند که ترسیده او هم!...
شناسنامه ام را نگاه می کنم! دهم محرم به دنیا آمده!بیچاره! نحسی داشته از اول! می خندم! پیرمرد روی وانت هم می خندد! اخم می کنم! می ترسد!...یاد چشم های خیسم می افتم! حق می دهم به پیرمرد! لعنتی آفتاب هم تمام شده!...
منتظرم ساعت هفت و نیم شود و من باز دیر به باشگاه برسم!...کتفم پوکیده از سنگینی کوله پشتی!...
پ ن: سرد است ولی عرق پیشانیم امانم را بریده! داغم!...
تا وقتی دوباره برگردم ملالی نیست جز دوری شما
...یا علی...
کلافه ام!به زور مغزم را چلاندم که دستگیرم شود پاهایم کجاست!سرد بود...هوایش تمام صورتم را نوازش کرد...نگاهم را چرخاندم...اتاق تاریک بود و من مثل همیشه از تاریکی فرار کرده بودم! فضای حیاط برایم خیلی سنگین بود!مهتاب بود و آن سایه ها! دیوار! من و درخت! زمین سرد و دیوار و سایه هم! اما تنم داغ بود! داغ مثل نان داغ کباب داغ! تابستان و آفتاب داغ! شاید هم داغ عزیز مثل مادر بزرگ! عمه! عمو! دوست! رفیق! سارا!!! دیوار اما تکیه گاه خوبی بود برای من که هنوز در خماریه داغ بودم! نشستم...روبه روی درخت...این بار از آن بسم الله هم خبری نبود! عجیب بود! بدون ترس این جا نشسته بودم! گریه های شب گذشته هنوز ادامه داشت! دست می کشم روی صورتم...قرمز می شود...بی تفاوت می گذرم...بار اول نبود دستم قرمز می شد! دستمال نداشتم...زمین را نگاه می کنم! با انگشتم ادامه اش می دهم! اسمم را...سرم را بالا می گیرم! تو بین داغی زندگی محو شده ای...توی این هوای سرد! ندایی می شنوم! (...) برو تو بیرون سرده! و باز بی تفاوت می گذرم! قول داده ام تمامش کنم! درخت را که نگاه می کنم سلام نظامی داده! چشم هایم را می بندم! به فردا فکر می کنم...خسته ام!...حالا حتی نمی دانم شیشه چه رنگی ست! مثل شنیدن خبر تکراری که نفهمیدم مادر را راضی کرد یا نه!...بلند می شوم...دمپایی هایم را پرت می کنم...راه می روم روی موزاییک های حیاط! اتاق را نگاه می کنم...گرما را دوست ندارم اما...
---------
همه چیز یخ کرده...بوی دست های رفیق را می دهد...امروز پانزدهم بود! خجالت کشیدم وقتی چشم هایش را دیدم...نشد...باز هم نشد خوش حالش کنم...مادر می داند رو به اتمامم! مثل موجودیه حسابم!من هم ته می کشم روزی...زیاد هم دور نیست...همه ی این حرف ها را می زنم...با خودم...بلند بلند!...دیوانه نیستم! دیوانه ها به بهشت می روند! اما من کجا و بهشت کجا...
---------
می گویند چرند نگو...جبران محبت های دوستان کار دشواری ست...هوایمان را داشته اند همیشه...دعایمان کرده اند در جمکران! سراغمان را گرفته اند از اهالی منزل!نگران احوالمان بوده اند همه جا!...دوستان خوبی داریم...دوستشان دارم...این جا می آیند...نزدیک ها را می گویم! می خوانند نوشته هایم را! می دانند چه می گویم!...
پ ن: شخص بلاگفا ارادت داشت! شوخی بود!...جدی نگرفتیم! گفته بودیم مادر نزاییده!...
پ ن۱: آبادان برف بارید!...
پ ن۲:دیروز تولد عمه بود!همون که فوت کرد پارسال!یه پست نوشته بودم راجبش!خدایش بیامرزد!
پ ن۳:فردا هم تولد دختر خاله و خاله و اون یکی خاله ست! یعنی دختر خاله تو روز تولد مامانش و خالش که دو قولو می باشند به دنیا اومده! عجب! تولدشون مبارک!...
تا وقتی دوباره برگردم ملالی نیست جز دوری شما...
...یا علی...
و باید گریست!
برای آسمانی که سخاوتش از بین رفت! برای خاکی که قداستش را باد برد! برای کوهی که صلابتش فتح شد! و برای دریایی که به حساب جاری واریز گشت! و برای چشم هایی که خیره به امتداد افق کور شدند! برای دهان هایی که با ملاتی از خون و دندان گل گرفته شد! و برای هفتاد هزار در هزار پاهای سیمانی!
آری وقت گریستن است! و باید گریست...
برای آنان که همتشان را کارت سوخت سوزاند! برای نانی که سهمیه بندی شد! برای سرمایه ای که به نام ملت خیراتش کردند! و برای پالایشگاهی که به یغما رفت!
باز هم باید گریست!
برای آنان که تنهاییشان را لجن پر کرد! برای شترهایی که با پاسگاه مرزی رفاقت های دیرینه دارند! برای آنان که از تب نشگی گر گرفتند! و برای شادمانی خانه هایی که به سوگ نشست!
رنج بسیار است! باید گریست...
برای کودکانی که در پس جستجوی سر پناهی امن سر از کانون اصلاح و تربیت در آوردند!!! برای نوجوانانی که بلوغشان طنابی شد و به دارشان آویخت!!! برای جوان هایی که در پیچ و خم بی های فراوان به هدر رفت!!! و برای کهن سالانی که در خواب پشیمانی فرو رفته اند!!!
همه را باید گریست!
باید گریست برای عدالتی که از زیر میز ردش کردند! برای دادستانی که زیر آبش را زدند! برای وجدانی که در جلسه ی دادرسی خمیازه می کشد! و برای دادگستری که همه کار می کند جز دادگستری!!!
باید گریست! و اشک کافی نیست! به شط خون می باید گریست!!!
---------
بالاخره نوشتمش! کلی با خودم کل انجار رفتم!البت این با اون چیزی که اون روز نوشتم زمین تا آسمون فرق می کنه!خیلی چیزاش حذف شد!یعنی فیلتر می شم؟! مادر نزاییده کسی که بخواد منو فیلتر کنه! :دی
پ ن:کافیه مامان بفهمه همچین چیزی نوشتم!
تا وقتی دوباره برگردم ملالی نیست جز دوری شما
...یا علی...