|
همه آمدند و رفتند و دل من هنوز تو را مي خواست...آمد و ماند...و دل من هنوز!...
|
دیشب شب آرزوها بود...دستانم به خدا نرسید...هر چه آرزو داشتم گفتم بی آن که بدانم حرف هایم به گوش کسی جز خودش می رسد یا نه...چه زیبا بود وقتی در تنهایی شب و دور از همه خدا را صدا می کردم گویی اشک هایم تمامی نداشت...خواب نیز از چشم هایم پریده بود!!!
---------
من با هر نا آرامی لرزیده ام...تاریکی بهانه بود...بهانه ای برای رفتن...برای بیرون شدن من از تو...از خودم بیزارم تا وقتی که...
می گویند ۱۲ ظهر پرتاب شدم این جا...در اوج گرمای ۳۱ تیر ماه آبادان...
کودکی ام اصلن خاطرم نیست...تنها اتفاقاتی چون سقوط آزاد از سرسره ـ خوردن قرص در پنج سالگی ـ برخورد بالای چشم به گوشه ی جا کولری ـ رفتن با مخ توی میله ی حیاط مدرسه و این ها را به خاطر دارم...با درس و کتاب و مدرسه هیچ وقت رابطه ی خوبی نداشتم به همین خاطر مادر همیشه می گفت به هیج جا نمی رسم...تا سال سوم راهنمایی خوب پیش رفتم ولی اول دبیرستان شروع بی خیالی ام بود...نه عشقی در میان بود و نه دوستی ناباب ولی به حدی خراب رفیق بودم و آلوده ی رفاقت که سال دوم و سوم را فقط به هوای رفقا به مدرسه می رفتم...عشق سرعت داشتم و از سرگرمی های دوست داشتنی ام نشستن ترک موتور دایی بود...ادعای معرفت م کردم ولی همیشه تهمت نامردی را با خودم یدک می کشیدم!!!می گفتند نصفمان در زیر زمین به سر می برد و ما با قد ۱۶۷ سانتیمتر همیشه به دنبال نیمه ی دیگرمان در زیر زمین بودیم!!! به صورت فزاینده ای بستنی انار دوست داریم و حتی به خاطرش آدم فروشی نیز کرده ایم!!! :دی
گاهی اوقات عجیب هوای فریاد کشیدن می کنم به حدی که به گوشه ای پناه می برم و با خودم درگیر می شوم تا کسی متوجه بی قراری ام نشود...از صفات پلیدمان میشود به زورگویی اشاره کرد...همیشه سعی دارم تا حد امکان حرفم را به کرسی بنشانم حتی اگر منجر به دعوا و خون ریزی شد!!!به بحث کردن علاقه دارم...کتاب را نیز دوست دارم...یار مهربانی ست :دی
از دکتر شریعتی و سهراب چیزها یاد گرفتم...این که " دوست داشتن برتر از عشق است و عشق صدای فاصله هایی ست که غرق ابهامند... "
آن اوایل که جوان تر بودیم! با غرور رابطه ی خوبی داشتیم آن هم به خاطر وجود آدم های سرشار از غرور اطرافمان بود...اما دیگر از ما گذشته...عاقل شدیم!!!
خونسردیمان را نیز بگزارید به حساب بی خیالی...گاهی اوقات عجیب روی اعصاب آدم ها قدم می زنم!!!
در کل آدم بدی نیستیم...خیلی هم سعی کردیم که خوب نشان دهیم...البته جواب هم گرفتیم و چه بسیار بودند آدم هایی که گول ظاهرمان را خوردند و ما لذت بردیم!!! :دی
پ ن۱: (...) این یعنی این که حرفی واسه گفتن ندارم!!!
پ ن۲:درس می خوانیم!!!
تا وقتی دوباره برگردم ملالی نیست جز دوری شما...
...یا علی...