تبليغاتX
..:: مثه هیچکس ::..
همه آمدند و رفتند و دل من هنوز تو را مي خواست...آمد و ماند...و دل من هنوز!...

من از خيلي چيزها مي ترسيدم:

از درخت نخل توي حياط...

 خواب هاي بچگي...

 مدير مدرسه...

از نزديک شدن وقت نماز...

از امتحان هاي شهريور ماه مي ترسيدم... با آبروي آدم بازي مي شد...

از قيافه ي عبوس جمعه...چه قدر از جمعه ها بيزار بودم...

عصر شنبه تکه ای از بهشت بود...شب که می شد در دورترین خوابهایم طعم صبح یکشنبه را می چشیدم...

يکشنبه ها را دوست داشتم چون شروع يک هفته ي قشنگ بود...

از اول هفته شوق بودن در کنار دوستان بود که به جانم روحي تازه مي بخشيد...

در دبستان هميشه از شاگردان خوب بودم اما مدرسه را دوست نداشتم....به دروغ متوسل مي شدم که به مدرسه نروم البته هيچ وقت هم نتيجه نمي داد...

بازي هفت سنگ را بيشتر از کتاب دوست داشتم...

زنگ ورزش و بازي بسکتبال را به بودن سر کلاس رياضي ترجيح مي دادم...

از دق دادن مدير لذت مي بردم وقتي جلوي خنده هايم کم مي آورد و مرا ديوانه خطاب مي کرد...

نشستن پشت نيمکت مدرسه را دوست داشتم وقتي با دوستان ترانه هاي کوچه بازاري مي خوانديم...(دختر همسايه شباي تابستون گاهي مي اومد روي بوم... :دي )

من زندگي را باور داشتم...اما هواي دلتنگي که به من مي خورد نشئه اي غريب داشت...مرا به حضور تجربه هاي گمشده مي برد!!!...

---------

پ ن1:سلام...معذرت...زندگيه منه ديگه...بايد عادت کرده باشين...

پ ن2:مي دونم آپم سر و ته نداشت...فقط براي رفع فراموشي از ذهن دوستان بود و بس!...

پ ن3:با يه آدم جديد آشنا شدم اسمش نسرينه...مي گه تو وب زهرا و پاپتي زياد پيداش ميشه! خلاصه قرار تو وب منم زياد پيداش بشه...

تا وقتي دوباره برگردم ملالي نيست جز دوري شما...

...يا علي...

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 15:29  توسط مثه هیچکس  |