|
همه آمدند و رفتند و دل من هنوز تو را مي خواست...آمد و ماند...و دل من هنوز!...
|
کمی نزدیک تر بیا...دست هایم را بگیر تا دلت آسمانی شود...بگزار این روزهای آخر که دلم از همه چیز می گیرد در نبود تو حداقل با یادت آرام شوم...
و خیلی سخت بیمارم...و هنوز هم به امید اولین و آخرین دیدار با تو نفس می کشم...هنوز هم یادم هست دلت را بیهوده سخت آزردم...هنوز هم یادم هست اشک ها و لبخندهایی که آن شب بی هیچ مزاحمتی جز خستگی چشم های تو داشتیم...دلم می خواست تمام شب ها این گونه صبح می شد اما اشک هایت عذابم داد...از خدا خواستم که نفس های آخرم باشد اما نشد...نه...نگو قرار نبود این حرف ها را دیگر نزنم...نخواه که بیشتر از این بغض راه گلویم را ببندد...گفته بودم که من در غروب زاده شده ام...بی شکیب و ترس...در ازدحام تیره ی درد و خستگی...بی عشق...بی شکفتن...رویا و سادگی...از تبسم دنیا گریختم...در انتظار کشمکش مرگ و زندگی...تمام زندگی ام خاطرات تاریکی بود که از گذشته برایم ماند که آن هم برای تو خسته کننده شد مثل گفنت از عشق برای من!!!
---------
سهراب می گفت:چشم ها را باید شست...جور دیگر باید دید...چشم ها را شستیم و آن جور که باید دیدیم...چترهایمان را نیز بستیم اما باران نبارید!...حداقل آن طور که من خواستم...نترس...قول داده ام سرما نخورم...تازه این آرزو هم مثل خیلی های دیگر برآورده نشد..."فرصتی نیست!!!"...
---------
پ ن ۱:دلم برای همگی تنگ شده بود...چه رفیق...چه نارفیق!...و چه او که سلام کردن ما را شانه می اندازد بالا..."زهرا.سروناز.مریم.سپیده.کاپتان.پاپتی.خزاعل!.حمید.تمیم.اون دو تا.حتی برادر ممد که سایه اش به صورت فزاینده ای سنگین شده!!!
پ ن۲:خسته بودم...ذهنم به شدت اذیت شده بود...این جاداشت با اعصابم بازی می شد...تصمیم گرفتم در وبلاگو تخته کنم ولی یادم اومد که تا یه مدت دیگه خود به خوداین اتفاق می افته!!!
پ ن ۳:با این که عنوان هیچ ربطی به نوشتم نداشت ولی یه دلیل شخصی داشت!...
پ ن ۴:زیاد حرف زدم...معذرت...می دونم گاهی وقت ها شدیدن خسته کننده می شم...مخصوصن که مهمونم باشم...البت فک نمی کردم که به عنوان مهمون باشم...ولی تازه گی ها متوجه خیلی چیز ها شده ام که تا قبل از این کمرنگ بودند!!!...
تا وقتی دوباره برگردم "اگه عمری باقی موند و خدا یه کم هوامو داشت" ملالی نیست جز دوری شما...
..یا علی...