|
همه آمدند و رفتند و دل من هنوز تو را مي خواست...آمد و ماند...و دل من هنوز!...
|
رفیقی داشتم که از همه ی اتفاقات زندگیم خبر داشت...همه ی حالاتم را می شناخت و می دانست که چند وقتی ست از دردی مبهم رنج می برم...با این حال همیشه می گفت :کار کن...هر کار که می خواهی بکن...آن چه را که در سرت می گذرد بنویس اما سعی نکن همه چیز را هم زمان تمام کنی
...با این حال عظیم ترین درد من جسمانی نیست...همان گونه که پیش از این گفتم چیزی شگرف در درونم است...همواره از وجودش آگاه بودم اما نمی توانم بیرونش بکشم...یک خود خاموش بزرگ تر که نشسته و یک نفر کوچک تر را در درونم تماشا می کند و همه کاری انجام می دهد...هر چه می کنم در برابر آن چه به راستی می توانستم بکنم در نظرم کاذب می نماید...اگر پیش از مرگم آن چه باید به جهان نشانش بدهم پدیدار نشود دوباره به دنیا خواهم آمد و هر چند باری که لازم باشد به دنیا می آیم تا این کار را انجام بدهم
...--------
از شادی تو دلشادم...برای تو شادی گونه ای آزادی ست...و در میان تمام کسانی که می شناسم تو باید از همه آزاد تر باشی...به یقین این شادی و این آزادی را خود به دست آورده ای...زندگی در برابر تو تنها می تواند مهربان و نیک باشد چون تو در برابر زندگی مهربان و نیک بوده ای... اما در برابر من تنها خاموش بوده ای
!...پ ن ۱:رو هوا نوشتنم عالمی داره ها
...پ ن ۲:واسم دعا کنید یه احساس بدی دارم که هر چی فکر می کنم چیه نمی فهمم
...تا وقتی دوباره برگردم ملالی نیست جز دوری شما
......
یا علی...