|
همه آمدند و رفتند و دل من هنوز تو را مي خواست...آمد و ماند...و دل من هنوز!...
|
همه از رفتن و دلتنگی حرف زدند در حالی که برای اولین بار بود داشتم می فهمیدم که کجای زندگی ایستاده ام...من سال ها بر روی مداری صفر درجه تنها به دور خودم می چرخیدم(تحت تاثیر سریال مدار صفر درجه قرار گرفتم)...سال ها بود که بودنم حتی ذره ای از دلتنگی های کسی کم نمی کرد...از تجربه کردن عشق می ترسیدم وقتی سهراب می گفت:عشق صدای فاصله هایی ست که غرق ابهامند...از شب های سرد می ترسیدم وقتی وجود کسی نبود که اشک هایم را در خلوت از گونه هایم پاک کند تا ذره ای از دلتنگی هایم کم شود...می ترسیدم فریاد را تجربه کنم و همه ی وجودم را خالی کنم مبادا خاطر کسی پریشان شود...من در تاریکی به دنبال روشنایی وجود کسی می گشتم که برایم اعتراف کند(دیگر مثل قبل نیستم!!!)...همیشه از همه می گذشتم تنها برای این که به هیچ برسم...هیچ وقت نفهمیدم وجودم برای چیست...من که نه توان آن را داشتم که ریز لبخندی برای کسی داشته باشم...و نه توان این را دارم!!!که با عشق کنار بیایم...پس برای چه زنده ام؟؟؟تنها ترسیدن را بلد بودم که آن را می گذاشتم به حساب بچگی...ولی همه ی این تقصیر ها گردن من بود...من ترسیده بودم...گناه از من بود...تاوانش هم هر چه باشد آن قدر مردانگی دارم که جا خالی نکنم و ادامه بدهم تا شاید روزی که شاید زیاد هم دور نیست توانستم خودم را با دلتنگی ها به جایی دور تر از دور ببرم!!!
پ ن۱-قصد آپ کردن نداشتم...به خاطر همین هم بود چند روزی از نت دور کردم خودمو تا شاید تاثیر حرفای اونایی که قصد رفتن داشتن روی منم پیاده بشه...ولی نشد...اراده داشتم!!!...
پ ن۲-من آبادانیم...تیمم صنعته...واسم اصن مهم نیست که نفت کجای جدوله...این مهمه که من طرفدار اونم...
پ ن۳-دلم تنگیده واسه لاو...(یا همون زهرای قدیم)...کجایی زهرا؟؟؟...این چه رفتنی بود؟؟؟!!!...
تا وقتی دوباره برگردم ملالی نیست جز دوری شما...
...یا علی...
به ساعت نگاهی می اندازم...به این فکر می کنم که پسر خاله راست می گفت"گاهی وقت ها چه قدر زود دیر می شود"...فکر می کنم ۳ ساعت شده که برگه های دفترم را بی هدف ورق می زنم...مادرم مدام تن صدایش را بالا می برد که حالا وقت خواب نیست...من هم بدون این که به خودم زحمت جواب دادن بدهم تنها به این فکر می کنم که چرا از همه ی آدم ها متنفرم؟؟؟...
به سمت اتاق می آید...چراغ را که روشن می کند برق سه فاز از سرم می پرد...به سختی دستم را دراز و چراغ را خاموش می کنم..منتظر شنیدن حرف های بعدی سرم را با دو دست می گیرم...مادر می گوید:افسرده و من به این فکر می کنم که چه قدر خوب بود اگر تنها بودم...(باز خوب است من چشم هایم مثل چشم های کاپتان قرمز نیست)...از اتاق بیرون می آیم و سوالم را بی مقدمه از مادر می پرسم که این بار متهم به دیوانگی هم می شوم...!!!...
و اما زندگی...
بچه که بودیم دلمان به این خوش بود که در جمع دوستان بنشینیم و سرگرم شویم...بزرگ شدیم...همه ی حرفشان این است که دست از بچه بازی بر داریم...برداشتیم...حالا فهمیدیم زندگی اصلن رسم خوشایندی نبود آن طور که سهراب و بزرگ تر ها می گفتند...خواستیم برگردیم...گفتند نه...این رسم روزگار است...باید بزرگ شد تا زندگی را فهمید...گفتیم نمی خواهیم بفهمیم...گفتند مجبورید...خلاصه یکی ما گفتیم یکی آن ها گفتند...و ما هم بالا خره نفهمیدیم به کجای رسم این روزگار می گویند خوشایند...
پ ن۱-زهرا گلی نگران نباش...تنفرم شامل تو نمی شه...
پ ن ۲-هنوز نفهمیدم چرا بعضی وقتا از آدما متنفر می شم...
پ ن ۳-برد نفتم تبریک می گم به همه ی صنعتیا...به قول خزاعل تا بوده از این بردا بوده...چیز تازه ای نیست... :دی ...
تا وقتی برگردم ملالی نیست جز دوری شما...
...یا علی...