تبليغاتX
..:: مثه هیچکس ::..
همه آمدند و رفتند و دل من هنوز تو را مي خواست...آمد و ماند...و دل من هنوز!...

این بار از عشق نمی نویسم...خسته کننده بود...عشق را می گذارم لب طاقچه ی عادت مثل زندگی و مثل تو از یاد من حداقل برود...(تو را نمی دانم)...

گفته بودی کمی به نسبتی زیاد غمگین می نویسم...خواستی این قدر زندگی را منفی نبینم...و من به خاطر احترام گذاشتن به خواسته ی تو کمی از دلبستگی هایم به گذشته را که همه اش خاطراتی ست بیهوده فراموش می کنم تا شاید بتوانم خودم را قانع کنم..زندگی آن نیست که در ذهن من می گذرد...طالب شده ام از تو بنویسم...هر چند می دانم باید جواب گوی ذهن های به هم ریخته ی خیلی ها باشم...ولی درون کف گذاشتن ملت هم برای ما لذتی دارد بس عجیب...نوشتن را دوست دارم...مخصوصا اگر برای تو باشد...وقت هایی که تنهای تنها هستم به بودنت فکر می کنم...این بودن را به خاطر تو دوست دارم...راستش را بگویم آن وقت ها باور کردن این موضوع که من هم می توانم دوست داشتنم را برای وجود کسی بدانم برایم سخت بود...هر چه سعی کردم یک جای کار می لنگید...به تو که گفتم گفتی:دوست داشتن زمان نمی خواهد...خودش خیلی سرزده می آید...حرفت را قبول کردم...چون تو خواسته بودی...دانستم برای دوست داشتن تو هم نیاز به شک کردن نبود (پس باید خودم را سرزنش می کردم)...

چشمانم را می بندم...راستش را بخواهی کمی ترسیده ام...ذهنم error می دهد...وای خدای من اگر دیگر نباشی با دلتنگی هایم چه کنم؟...آخر من از هراس نبودنت همیشه رویاهای طلایی ام را از دست داده ام...پس از این نه من به خواب قاصدکی می روم و نه تو رویاهای شبانه ام را به بازی بگیر...نمی دانم به کجای این قصه باید عادت کنم..وقتی تو نیستی من حتی در میان اشک هایم هم آواره می شوم...پس یک قول دیگر به قول هایت اضافه کن...باید قول بدهی که نگزاری من حتی به نبودنت فکر کنم...قول می دهی؟...

می گویم برایم از خیلی چیز ها و خیلی های دیگرعزیزتری...چون با تو بود که فهمیدم دوست داشتن هم جزیی از زندگی ست...می خواهم همه ی غم هایت را به من بدهی در عوض همه ی خوشی های من (اگر به درد خوردند)برای تو باشد...فقط این طور است که دلم در وقت های دوریت آرام می گیرد...از همین جا یعنی نزدیک نزدیک(...)و تو را می سپارم دست کسی که عشقت را سپرد دست دل من...

از تو نوشتن جرمش زیاد هم سنگین نیست...آخر آخرش تحمل کمی از نگاه های غضب آلود همراه با سرزنش چند بزرگ تر...و قهر کردن بعضی ها که می گویند باید همه چیز مرا بدانند...ولی همه ی این ها چون برای توست لذت دارد...به همه می گویم که این یک بار را از گناهم بگذرند...تا دفعه ی بعد دوست داشتنم را فقط به خودت بگویم...یواشکی...

تا وقتی دوباره برگردم ملالی نیست جز دوری شما

...یا علی...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 19:13  توسط مثه هیچکس  | 

همین حالا که می نویسم نه عاشقم...نه درد دارم...نه خوشحالی...نه اندوه...نه از پشت دیوارهای سیاه می نویسم نه از جذب اشعه های سفید...از جایی طبیعی با حسی طبیعی تو یه شب طبیعی و در تاریخی به نام همیشه...چه قدر همه چی زود تموم می شه...چه قدر روزهای قشنگ زود دیر می شن...  می گویم عاشق!...ما را چه به عاشق شدن...عشق در مکتب ما معنایی جز نابودی ندارد...(عشق در کل برای من یعنی:irooni....7 ...یعنی دست نوشته های زهرا و حرف های شیطنت بر انگیز کاپتان:دی)

گفته بودم نفس های عمیق نشانه ی ناگفته های بسیار است...ناگفته هایت را شعر نکن که همه بخوانند...سکوت کن که همه بشنوند...بگذار آن که دوست ندارد نشنود...تو سکوت مقدست را...رنج ها و دلهره هایت را در دل بریز تا آن که را دوست می داری در آسایش خود به سر برد...اگر نمی توانی عاشق نشو!!!...سکوت نکردی...شاید نخواستی مثل خیلی های دیگر عشق را تجربه کنی...مثل زهرا که گوشه گوشه ی حرف هایش سرشار از عشقه...مثل کاپتان که هر چه سعی می کند سر به زیر باشد نمی تواند...عشق امانش را بریده...یا مثل او که عشق را با بازی های کوچه اشتباه می گیرد...گفتی حرف می زنم که سکوتم هزار هزار حرف را ناگفته باقی می گذارد...حرف می زنم که نگویی بلد نیستم...گفتم برای این که نشان دهی عاشقی نیاز به زبان نیست...مگر کر و لال ها عاشق نمی شوند؟...گفتی عشق آن نیست که سکوت را بر گفتن ترجیح دهی...گفتم برعکس عشق در هوای کسی سکوت کردن است بی آن که حتی خاطرش را پریشان بخواهی...گفتی می گویم...هزار با می گویم که دوست داشتنم چیزی نیست که به زبان نیاورم...می خواهم همه بدانند که من گفتن را بر سکوت کردن ترجیح می دهم...گفتم تو عشق را نفهمیدی...عشق آن نیست که منت دوست داشتنت را سر کسی بگذاری...این است که نیازاری...گفتی منت؟...من که از دوست داشتنم می گویم؟...من که می گوبم می خواهم همه بدانند که دوست داشتن تو زیباست؟...من چه می فهمم منت چیست...اگر اسم این را می گذاری منت آری منت می گذارم...هزاربار هم منت می گذارم...گفتم ای جاااان...بالاخره اعتراف کردی...گفتی باش اگر تو می خواهی سکوت می کنم...ولی تو خوبی...آن قدر که مجبورم می کنی هر بار سکوتم را بشکنم...گفتم تو هم خوبی...این را تنها من نمی گویم هر کس تو را می شناسد می گوید ( دیدی بالاخره از تو نوشتم؟خودت گفتی ذره ای عنصر  در وجودم نیست )...و این بار تو سکوت کردی...شاید چیزی برای گفتن نداشتی...شاید هم سر عقل آمدی...به هر حال یاد گرفتی سکوت کنی...و من فهمیدم که بزرگترین لذت زندگی داشتن کسی مثل توست...کسی که بفهمد ناگفته هایت را...گفته هایت را...سکوتت را...و همه ی آن چه هستی...

تا وقتی دوباره برگردم ملالی نیست جز دوری شما

...یا علی...

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 20:48  توسط مثه هیچکس  |