تبليغاتX
..:: مثه هیچکس ::..
همه آمدند و رفتند و دل من هنوز تو را مي خواست...آمد و ماند...و دل من هنوز!...

 

دیشب سر کوچکت را روی بالش نرم خانه ی گرمت  گذاشتی و خوابیدی و چه خوابیدنی...خوابیدنی که هیچ بیداری نداشت...دیشب خواب دیدی از زنده بودن و زندگی کردن و کاش آن خواب تو را در خود نمی بلعید...کاش می دانستم فردایی برایت در کار نیست...آن وقت به تو می گفتم که دستهایم را محکم تر بفشاری که این آخرین حس با هم بودنمان است...کاش دیشب هرگز نمی خوابیدی و خواب نمی دیدی...کاش ستاره ها هوس دیدنت را نمی کردند و کاش شبی در کار نبود و کاش...دیشب گذشت و گذشته های تو هم...حالا امشب آن ستاره ها به خاطر هوس خود از خجالت پشت  ابرها  پنهان شده اند و جرات چشمک زدن ندارند...حالا امشب آسمان در غم نبودنت پا به پای من می بارد...آسمان...آهای آسمان می دانم دلت پر است ولی گریه نکن...بگذار گذشته ام را پیدا کنم...بیا.بیا دستهای من برای تو...دیوارها را بردار تا نبودنت را بهتر درک کنم...قصد نداشتم پس از گذشت سالها این قدر راحت از نبودنت حرف بزنم...تو واسه قلبم مهمون نبودی...تو مال من بودی...مال خود خودم...کاش می شد بگم که به اندازه ی یک دنیا حرف داشتم با تویی که همیشه با منی ...رفتی...بی آن که بتوانم  یک بار دیگر حرفهای نگفته را پیش بکشم...

 

بگذریم...دلم عجیب گرفته... من زبان شما را بلد نیستم...اما تو فرق می کنی...تو از جنس آفتاب و درخت و پرنده ای...هیچ کس نیست و حالا من ماندم و همه ی آن چه با تو داشتم و بی آن که بخواهم همه ی آن ها را در گوشه ای از دلم خاک می کنم...

هر چند نبودنت چیزی نیست که از ذهنم برود ولی حالا با خود می گو یم:"و اکنون تو با مرگ رفته ای و من این جا تنها به این امید دم می زنم که با هر "نفس" "گامی" به تو نزدیک تر می شوم و...                        ...این زندگی من است...

تا وقتی دوباره برگردم ملالی نیست جز دوری شما

...یا علی...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 10:34  توسط مثه هیچکس  |