|
همه آمدند و رفتند و دل من هنوز تو را مي خواست...آمد و ماند...و دل من هنوز!...
|
به مثه هیچکس و پیونداش که فک می کنم یاد صدای کلاغ می افتم!
فک می کنم به این جا لعنت می فرستم به نمی دونم کی! آقا چی به چیه؟ این جام هنوز به هم می گن دل خوش سیری چند؟!
برادرامون همه دانشجو شدن! مهندس و دکتر و دریا نورد! خواهرا دارن دیپلم می گیرن و به پیشواز کنکور می رن!
یکی از پستی و حقارت دوستاش گله کرد یکی ام بی خبر از همه جا پرسید ترمه همون پریسا ست؟!
یکی گفت می خواد دود و بزاره کنار و ما به همتش آفرین گفتیم ولی هنوز منتظریم!
اون یکی از اون سر گفت بالاخره یه روز میاد آبودان!
یکی سایش سنگین شده و از دور پوشش می ده یکی ام بعد از مدت ها میاد آپ می کنه و یاد گذشته می افته!
---------
پاپتی سایتشو بست هیشکی نفهمید چرا! البته شایدم فهمید و بروز نداد! دیگه کامنت نذاشت! شد پای ثابت کامنت دونیه کاپتان! دلمون خوش بود یکی میاد می خونه واقعن پستو!
کاپتان بلک به کاپیتانو تبدیل شد! اون جا که بسته شد خیلی از حرفا موند تو دل خیلی آ...
زهرا رفت دیگه نیگامونم نکرد! حتی شمارشم نخواست داشته باشیم! " منظورم خودمم "
سیاوش کو؟ دیگه از دوچرخه و پرنده هاش ننوشت! دیگه نگفت لینک من اول باشه!
اولین بار زهرا با نسرین آشنام کرد! چقد سر به سرش گذاشتم! نمی دونم چند وقت گذشته! البته به قول خودش ۱۳ خرداد سالگرد ازدواجمونه :دی
ممد برادرمون بود! حرف دلشو می زد! ولی عجب دلی داشت!...
زری همیشه خسته بود! ولی وقتایی ام که شارژ بود دمش گرم روحیه می داد!...
وب حمید که می رفتم همیشه از عکس اندی خندم می گرفت :دی اون اولا که نگران چش و چال پاپتی و حمید بودم همیشه با رنگ قرمز می نوشتم پست و اونام خوششون می اومد :دی
کد خدا ممد (فرشاد) خنده بود :دی تو هر کامنتی که می ذاشت :دی آیی که استفاده می کرد بیشتر از کلمات استفاده شده بود :دی
یه بار از شیوا پرسیدم چه جوری اومده تو بیله ی آبودانیا گفت اول با پاپتی و بعد کاپتان آشنا شده! وولک عجب قدمتی دارن یی دو تا! :دی
با شرور هیچ وقت سر بحث بانو به نتیجه نرسیدم! اصن طرز فکرامون زمین تا آسمون فرق می کرد!
مریم (خادم الزهرا) همیشه ارادت داشت! معرفت داشت! حضور داشت! اشتباه و کم لطفی از من بود!
تمیم همیشه بود! حرفاش سنگین بود! مثه کامنتاش هیچ وقت تو مغزم جا نشد!...
و غیره...
:دی
---------
چه حضور سبزی داشتن بچه ها! هر چند...
بچه ها بزرگ شدن...
کهنه شدن...
دور شدن...
گم شدن...
منم رفتم!یعنی نبودم از اول! کی دیگه خبری از ما می گیره؟ مثه هیچکس کیه؟
آقا تموم شد اون وقتا که همه آن می شدن و کنفرانس می دادن!
روحتان شاد! یادتان گرامی باد...
الفاتحه مع صلوات...
---------
پ ن: نمی دونم کیم! تو می دونی؟ نه بابا من اون نیستم! اون مرد!
پ ن۱: از درس حالم به هم می خوره! یادم باشه یه پست راجع به رشته ی تحصیلیم بنویسم!
تا وقتی دوباره برگردم ملالی نیست جز دوری شما...
یا علی...
اختلاف بر سر راه است و تکنیک کار!...
اگه حوصله نداری یا حسش نیس از همین اولش نخون! اجباری نیست!
نگاه می کنم به گذشته! به کودکی هایم! چه لذتی می بردم از خوردن پفک نمکی! چقدر زیبا بود بازی هفت سنگ! سرسره بازی را دوست داشتم! آرزوی رفتن به ورزشگاه از آن ها بود که تا آخر عمر یدک می کشم! در دبستان شاگرد بدی نبودم! معلم های دبستانم را خوب به خاطر دارم! اول دبستان جای من نزدیک معلم بود! پشت میزش نشسته و ذکر می گفت! آدمی بی رویا بود! در حضور او خیالات من چروک می خورد! عشقم خندیدن به عصبانیت مادر بود وقتی مدیر و معلم ها می گفتند فرزندت در مدرسه به ترک دیوار هم می خندد! خاطرم هست دوم دبستان روزی را که مادر برای پرسیدن درسم به مدرسه آمده بود و مدیر به گوشش رسانده بود که از پنکه ی کلاس آویزان شده ام!!! روزی سر کلاس کتاب من باز بود! چیزی نمی خواندم! دفترچه ام را باز کرده و نقاشی می کردم! لولو می کشیدم و از نقاشی خودم می ترسیدم که باران ضربه به سرم فرود آمد! معلم داد کشید :کودن همه ی درسهایت خوب است فقط عیب تو این است که وقت و بی وقت نقاشی می کنی! کاش بود و می دید که هنوز این عیب را دارم! جرات داشتم به او بگویم: کودن که نمی تواند همه ی درس هایش خوب باشد! اولین بار بود که از کلاس پرتاب می شدم بیرون!...
از همه بدتر صدای زنگ مدرسه بود! این صدای جهنمی خیالم را می برید! ذوقم را می شکافت! در کیف مدرسه پنهان می شد با من به خانه می آمد! وجودی پیدا داشت! به خوابم می آمد! همیشه از در و دیوار می شنیدم که مدرسه ات دیر شد! و وای به حالم اگر نرسیده به مدرسه صدای زنگ بلند می شد!...
---------
در خانه شب ها را دوست نداشتم! از لولو می ترسیدم! تصور عجیبی بود! خود واقعیت! همه جا همراهم می آمد! حتی در خوابهایم هم مرا می ترساند! زورم بهش نمی رسید! به وجودش عادت کردم! شب ها خودم منتظر ترس می شدم تا به سراغم آید! می ترسیدم تا به خواب روم!...
---------
هنوز هم هست! لولو و شب های بدون خواب! ولی تو هم هستی! بزرگ و شجاع! تنها نیستم! ترس دارم اما کم! بارها وجودش انکار شد و من هنوز هم نتوانستم بفهمم آن چه که این همه سال همراهم بوده تنها ساخته ی خیالات خودم است! تو با من هستی اما...
نمی دانم! شاید لولوی شب های من هم تو را دید و ترسید! تو را دید که دیگر به سراغم نیامد! تنها وقت هایی آمد که نبودی! که نخواستم باشی!...
به هر حال! من فهمیدم که فقط من نیستم که می ترسم! لولو هم گاهی وقت ها می ترسد!...
---------
خانه عجیب بود! بار اول نبود که صدایش آزارم می داد! چشم هایم را می بندم و گوشی را به سمتی پرتاب می کنم! چراغ ها روشن است و دل من هم! شاید باید باور کرد روانم هم به هم ریخته!!!..
پ ن: به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید! مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من!...
پ ن۱: من به اندازه ی یک ابر دلم می گیرد!...
پ ن۲:کفش هایم کو؟!
پ ن۳: و نترسیم از مرگ! مرگ پایان کبوتر نیست! مرگ گاهی ودکا می نوشد! گاه در سایه نشسته به ما می نگرد! و همه می دانیم ریه های لذت پر اکسیژن مرگ است!...
تا وقتی دوباره برگردم ملالی نیست جز دوری شما
...یا علی...
شب سردی بود! حال مساعدی نبود!...
هوای خانه چه دلگیر می شود گاهی!...از این زمانه دلم سیر می شود گاهی!...
خسته بودیم از حسینیه آمدیم غصه نخوردیم! کنار بخاری نشستیم! گرم شدیم از درون منجمد بودیم!...
فکر کردیم با مغز رو به فنا! خیال خواب نداشتیم! چشم بسته رفتیم تا اوج لبخندها! چه قدر سنگ بودیم و نمی دانستیم! جای اشک لبخند داشتیم! خدا نگاهمان نکرد! ارزش نداشتیم! شبهای عزای حسین بود و ما به سوگ خود نشستیم!! متمرکز کردیم نشد! تلاش کردیم جواب نداد! خسته بودیم از تحمل این بار سنگین اما...
خیال خواب نداشتیم!..
چشم بسته بودیم و خود خاموش را می دیدیم! از هر دری سخن گفتیم جز آن چه باید! خجالت کشیدیم بروز ندادیم! چه می کردیم؟! اشک که نداشتیم! همه اش لبخند بود! احمقانه بود! عذاب بود! اه!
خیال خواب نداشتیم اما خوابیدیم! غیر منتظره بود! عجیب بود! تاریک بود! مثل دل خودم خوابم هم تاریک بود! راه می رفتم! فرار می کردم از شخصی! مرد بزرگی بود! نگاه سنگینی داشت! ترسیدیم! نزدیک شد!
توان راه رفتن نبود! دستم را گرفت! تمام تنم داغ شد! از خواب پریدیم! چشم ها خیس بود و ساعت ۵! به دنبال راهی گشتیم برای فرار از ترس! کسی نبود! گوشی ها خاموش بود! آدم ها خواب بودند! حتی نماز هم نمی خواندند! تنها بودم! اشک داشتم اما لبخند!...
هوا سرد است خیلی!...
پ ن: یه شب بود و خوابی که دیدم و حالتی که داشتم! اینو واسه اونایی گفتم که می گن از پستت چیزی نمی فهمیم!
تا وقتی دوباره برگردم ملالی نیست جز دوری شما...
...یا علی...
مادر بزرگ که فوت کرد شبای یلدای مام تمام شد!
امسال سال چهارمه که شب یلدا نداریم! نه شب یلدا نه عید فطر نه عید قربان نه...
هر کی تو خونه ی خودش جلوی تلوزیون خودش کنار بخاری خودش خسته از پاییز لعنتی که تموم شد! منتظر زمستون لعنتی تر که بیاد بعدشم عید...
حالم به هم می خوره از نبودن! حالم به هم می خوره از دستام که یخ کرده! عجله دارم برای رفتن!...
---------
دستهایم در جیب و شال گردنم دور گردن!...راه می روم آرام! گاهی اوقات چشم هایم را می بندم و باز می کنم! صدای ماشین های اطراف همه ی احساسم را به لجن می کشد!...نفس می کشم! عمیق...همه ی وجودم خنک می شود و قدم هایم آرام تر!...چه لذتی می برم از راه رفتن!...کاش مسیر رفتن تمام نمی شد و من همچنان خنک میشدم تا...
---------
دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا !
راست گفت آن دختر از زبان استاد شهریار! با ما چرا؟!...
پ ن: از امشب متنفرم!...میرم باشگاه!...کاش می شد تا صبح اون جا بمونم!...
تا وقتی دوباره برگردم ملالی نیست جز دوری شما
...یا علی...
و اکنون من در زیر سنگینی دنیایی از شرم! شرم از تهی دستی خویش آمده ام و اسماعیلم را تنها فرزندم را نیز آورده ام! و می دانی و می دانم که می دانی و می بینی که بهتر از این گرانبها تر از این نداشتم و گرنه دریغ نمی کردم...من هابیلم قابیل سودجوی زبون نیستم...روستایی ام...چوپانم...دین من دین چوپانان پیامبر است...زمین دار و زمین خوار نیستم...صحرا نشینم...آواره ای تنها در این کویر...
---------
کارد تیز است...منتظرم...صبر ندارم...بی تابم...جشن است...جشن خون است...آزمایش خلوص است...نمایش ایمان است...شادم...خوش بختم...پیروزی بزرگ...آرامش روح...آزادی وجدان...
---------
من حاتم طاییم...اشعب طماع نیستم...موسای چوپانم...قارون مالدار نیستم...ابراهیمم...نمرود نیستم...پیامبرم را نمی سوزانم...اسماعیلم را ذبح می کنم...عیسای مسیحم...خود را بر بلندی جلیله به قربانی می آورم...خود را بر مناره ی معبدم به صلیب می کشم...قیصر خون خوار نیستم...یهودای خیانت پیشه نیستم...بودای بی پیمانم...بی پیوندم...آزادم کن...رهایم کن...این کفشهایم را از پایم بر کن عزم معراج دارم...مرا از رنج "داشتن" برهان! چه قدر تماشای جانخراش دست و پا زدن و تلاش جان دادن و مردن این ذبیح عزیز برایم لذت بخش است!
اسماعیل من! آرام و صبور جان بسپار!...
---------
نجات یافتم! سبکبار شدم! سقف کوتاه و سنگین آسمان را ناگهان از بالای سرم برداشتند! اما...هنوز لکه ی لرزان ابری تیره رنگ را در سینه ی زلال و روشن این اخلاص حس می کنم! می پرسم! آنچنان که "محراب به فریاد آید" می پرسم: آیا این خون داغ و سرخ و پاکی که از حلقوم اسماعیلم...ذبیح مقدسم بر سنگفرش های معبد می دود می تپد و می جوشد و کف می کند و این چنین شتابان و شوق زده به سوی محراب جریان می یابد آیا این چشمه سار گدازان و ملتهب خون گناهان مرا خواهد شست؟ گناه خطاهای مرا...گناه ضعف های مرا...گناه تقصیرهای بی شمار مرا؟
آری می پرسم!
پاسخم گوی!...
---------
توی خانه غوغایی ست! انرژی هایم را همه می گذارم وقتی تنها شدم خالی کنم!...خانه که خالی شد صدای موزیک را تا ته بلند می کنم!...در حالی که هیچ ربطی با روحیه ام ندارد در اتاق را میبندم! فرهاد می خواند! بعد شادمهر بعد داریوش بعد مهدی اسدی بعد ابلیس! بعد محسن چاووشی بعد...
از ارتباط اشخاص خواننده می خندم! جلوی آینه می روم و اشک ها را می بینم باز! فحش می دهم به همه! سرم درد می گیرد...خیلی! چشم هایم را می بندم...باز که می کنم هنوز جلوی آینه ام!...
لباس می پوشم...قصد رفتن دارم!...در حالی که تهدید شده ام برای خروج از خانه! پوز خندی تحویل زندگی می دهم و کفش می پوشم...در را محکم می بندم! جوری که خودم هم می ترسم حتی!...صدای گریه ی دخترک همسایه به من می فهماند که ترسیده او هم!...
شناسنامه ام را نگاه می کنم! دهم محرم به دنیا آمده!بیچاره! نحسی داشته از اول! می خندم! پیرمرد روی وانت هم می خندد! اخم می کنم! می ترسد!...یاد چشم های خیسم می افتم! حق می دهم به پیرمرد! لعنتی آفتاب هم تمام شده!...
منتظرم ساعت هفت و نیم شود و من باز دیر به باشگاه برسم!...کتفم پوکیده از سنگینی کوله پشتی!...
پ ن: سرد است ولی عرق پیشانیم امانم را بریده! داغم!...
تا وقتی دوباره برگردم ملالی نیست جز دوری شما
...یا علی...
کلافه ام!به زور مغزم را چلاندم که دستگیرم شود پاهایم کجاست!سرد بود...هوایش تمام صورتم را نوازش کرد...نگاهم را چرخاندم...اتاق تاریک بود و من مثل همیشه از تاریکی فرار کرده بودم! فضای حیاط برایم خیلی سنگین بود!مهتاب بود و آن سایه ها! دیوار! من و درخت! زمین سرد و دیوار و سایه هم! اما تنم داغ بود! داغ مثل نان داغ کباب داغ! تابستان و آفتاب داغ! شاید هم داغ عزیز مثل مادر بزرگ! عمه! عمو! دوست! رفیق! سارا!!! دیوار اما تکیه گاه خوبی بود برای من که هنوز در خماریه داغ بودم! نشستم...روبه روی درخت...این بار از آن بسم الله هم خبری نبود! عجیب بود! بدون ترس این جا نشسته بودم! گریه های شب گذشته هنوز ادامه داشت! دست می کشم روی صورتم...قرمز می شود...بی تفاوت می گذرم...بار اول نبود دستم قرمز می شد! دستمال نداشتم...زمین را نگاه می کنم! با انگشتم ادامه اش می دهم! اسمم را...سرم را بالا می گیرم! تو بین داغی زندگی محو شده ای...توی این هوای سرد! ندایی می شنوم! (...) برو تو بیرون سرده! و باز بی تفاوت می گذرم! قول داده ام تمامش کنم! درخت را که نگاه می کنم سلام نظامی داده! چشم هایم را می بندم! به فردا فکر می کنم...خسته ام!...حالا حتی نمی دانم شیشه چه رنگی ست! مثل شنیدن خبر تکراری که نفهمیدم مادر را راضی کرد یا نه!...بلند می شوم...دمپایی هایم را پرت می کنم...راه می روم روی موزاییک های حیاط! اتاق را نگاه می کنم...گرما را دوست ندارم اما...
---------
همه چیز یخ کرده...بوی دست های رفیق را می دهد...امروز پانزدهم بود! خجالت کشیدم وقتی چشم هایش را دیدم...نشد...باز هم نشد خوش حالش کنم...مادر می داند رو به اتمامم! مثل موجودیه حسابم!من هم ته می کشم روزی...زیاد هم دور نیست...همه ی این حرف ها را می زنم...با خودم...بلند بلند!...دیوانه نیستم! دیوانه ها به بهشت می روند! اما من کجا و بهشت کجا...
---------
می گویند چرند نگو...جبران محبت های دوستان کار دشواری ست...هوایمان را داشته اند همیشه...دعایمان کرده اند در جمکران! سراغمان را گرفته اند از اهالی منزل!نگران احوالمان بوده اند همه جا!...دوستان خوبی داریم...دوستشان دارم...این جا می آیند...نزدیک ها را می گویم! می خوانند نوشته هایم را! می دانند چه می گویم!...
پ ن: شخص بلاگفا ارادت داشت! شوخی بود!...جدی نگرفتیم! گفته بودیم مادر نزاییده!...
پ ن۱: آبادان برف بارید!...
پ ن۲:دیروز تولد عمه بود!همون که فوت کرد پارسال!یه پست نوشته بودم راجبش!خدایش بیامرزد!
پ ن۳:فردا هم تولد دختر خاله و خاله و اون یکی خاله ست! یعنی دختر خاله تو روز تولد مامانش و خالش که دو قولو می باشند به دنیا اومده! عجب! تولدشون مبارک!...
تا وقتی دوباره برگردم ملالی نیست جز دوری شما...
...یا علی...
و باید گریست!
برای آسمانی که سخاوتش از بین رفت! برای خاکی که قداستش را باد برد! برای کوهی که صلابتش فتح شد! و برای دریایی که به حساب جاری واریز گشت! و برای چشم هایی که خیره به امتداد افق کور شدند! برای دهان هایی که با ملاتی از خون و دندان گل گرفته شد! و برای هفتاد هزار در هزار پاهای سیمانی!
آری وقت گریستن است! و باید گریست...
برای آنان که همتشان را کارت سوخت سوزاند! برای نانی که سهمیه بندی شد! برای سرمایه ای که به نام ملت خیراتش کردند! و برای پالایشگاهی که به یغما رفت!
باز هم باید گریست!
برای آنان که تنهاییشان را لجن پر کرد! برای شترهایی که با پاسگاه مرزی رفاقت های دیرینه دارند! برای آنان که از تب نشگی گر گرفتند! و برای شادمانی خانه هایی که به سوگ نشست!
رنج بسیار است! باید گریست...
برای کودکانی که در پس جستجوی سر پناهی امن سر از کانون اصلاح و تربیت در آوردند!!! برای نوجوانانی که بلوغشان طنابی شد و به دارشان آویخت!!! برای جوان هایی که در پیچ و خم بی های فراوان به هدر رفت!!! و برای کهن سالانی که در خواب پشیمانی فرو رفته اند!!!
همه را باید گریست!
باید گریست برای عدالتی که از زیر میز ردش کردند! برای دادستانی که زیر آبش را زدند! برای وجدانی که در جلسه ی دادرسی خمیازه می کشد! و برای دادگستری که همه کار می کند جز دادگستری!!!
باید گریست! و اشک کافی نیست! به شط خون می باید گریست!!!
---------
بالاخره نوشتمش! کلی با خودم کل انجار رفتم!البت این با اون چیزی که اون روز نوشتم زمین تا آسمون فرق می کنه!خیلی چیزاش حذف شد!یعنی فیلتر می شم؟! مادر نزاییده کسی که بخواد منو فیلتر کنه! :دی
پ ن:کافیه مامان بفهمه همچین چیزی نوشتم!
تا وقتی دوباره برگردم ملالی نیست جز دوری شما
...یا علی...
دکمه ی روشن من را که میبینی دکمه ی خاموشت را می زنی بیچاره از عشق می ترسی!!!
---------
کف پاهایم را میسپارم به پنجره خنک می شود کامپیوتر روشن می ماند آن بالاها...
ماه زیر ابری می لغزد!!!
---------
روی صفحه ی مانیتور تایپ می کنم رفته ای؟ تایپ می کنی خنده! کامپیوتر رسیت می شود!
نکند غصه خورده است؟
---------
دکمه ی روشن را می زنم عکس تو می آید...گریه می کنم...روی دکمه های کیبورد جای چند قطره اشک می ماند!!!
---------
توی کامپیوتر خط آدم ها یکی است...نه می بینیشان نه می شنوی...
چطور عاشق شدی احمق؟!!!
---------
دکمه ی خاموش را بزن...دمپایی هایت را پرت کن...پا برهنه تا پنجره بدو...نه پرواز کن!!!
----------
هوا ابریه و تا حدودی سرد...بر خلاف میل اهل بیت! اومدم نت!!! قبول داری جای خسته کننده ایه؟ معلومه که نداری!!!دنبال یه چنتا جمله ی جدید می گردم...ولی مگه پیدا می شه؟ بی خیال بابا دوباره بخوام دهنمو باز کنم واویلا!!!
کوچیکه هر چی آدمه با معرفته!!!
پ ن:معذرت اگه این جا این قد به هم ریخته شده...مرام و اراده ی مام ته کشیده...شما تاج سری بزرگواری کن ببخش!!!
تا وقتی دوباره برگردم ملالی نیست جز دوری شما...
...یا علی...
دل کنده از زمین! دل زده از پرسش های عقیم! چشم بر هم گذاشتم به همین سادگی! تیرگی ها را گلایه ها اندوه ها را پشت پلکم قال گذاشتم! به همین سادگی! و دیگر هیچ نمی دیدم و چه حس خوبی بود آن گاه که صدای گام های مهربانش را شنیدم!خواستم به استقبالش بدوم اما نشد...
خواستم به دردهای منتظر درود بگویم باز هم نشد! چشم گشودم اما چشم هایم بسته بود! دست های بی جانم را به هم کوفتم اما دست هایم روی هم بود!!! نفس می کشیدم اما نفسم بند آمده بود! قلبم آرام آرام می زد اما ایستاده بود!!! و چه حس خوبی داشتم آن گاه که پی بردم: من مرده ام!!!!
سبک...رها...بی قید! و چهره ی به خواب رفته ام را دیدم! و دلم برای خودم سوخت!و چه قدر تنم خسته بود! و چه قدر دلش می خواست بخوابد! و چه آرام خفته بودم! شبیه کودکی هایم بودم! و چه قدر دلم می خواست به تماشای خودم بنشینم اما نامرد ها هلم دادند! حتی اینوری ها هم چشم دیدن مرا نداشتند!!! و با نفسی عمیق قلبم تپید! چشم هایم گشوده شد! و دست هایم یکدیگر را پس زدند! و باز آغوشم غصه ها را در بر کشید! و گریه ام گرفت! می خواستم مرده باشم...
و کاش مرده مانده بودم!!!!
---------
تا حالا مردی؟ دلت می خواد بمیری؟ خو به من چه!!! وااااای خدای من الان یکی پیامک (:دی) داد گفت اون چیزی که یه عمره دنبالشمو پیدا کرده!!! البته هنوز از راست و دروغ بودنش خبر ندارم ولی اگه راست باشه دمش گرم شاید باورتون نشه ولی کارم لنگ مونده بود...ان شاالله خدا هر چی می خواد بش بده ان شاالله خیر از جوونیش ببینه انشا الله بره کربلا :دی
---------
ببین رفیق الان که دارم می نویسم اصلن از حال و روز خودم خبر ندارم نه می دونم دور و برم چه خبره نه می دونم چه جوری داره می گذره! ولی چیزی و که می دونم اینه که اصلن ازش راضی نیستم...نشستم تو خونه و شاهد به لجن کشیده شدن آدمای دورمم...رفیقایی که یه زمانی لذت می بردم از داشتنشون...به درک مگه نه؟!!! چی دیگه می تونم بگم؟ هی میایم بسازیم هی نمی شه!!!
این جوری نبودما!!!این جوری شدم!!! می دونی زندگی یه چیزیه که باید خودتو بچسبونی بهش و پا به پاش ادامه بدی اصنم حقه اعتراض نداری...چه خوب چه بد بالاخره چیزیه که باید بگذره...مجبوری ادامه بدی...
مجبوری...
مجبوری...
مجبوری...
دست تو نیست...پس سعی نکن انتخاب کنی...سعی کن انخاب بشی!!!
پ ن: می خواستم برم تو خط سیاست!!!یعنی متنشم آماده بود ولی مامان که خوندش ترسید ازم! خطاب به آبجی بزرگه:حواست به ای باشه آ یی خطرناکه یی بی جنبه ست یی آبرومونو می بره یی خجالت نمی کشه!!! یی... حوصله ندارم یی دفعه تو زندانا دنبال یی بگردم (ولک چه خبره ننه کوتا بیا غلط کردیم :دی)... خلاصه شد این...آخرشم او حسه که تو دلم بود نیومد بیرون(خسه نباشم!)...
تا وقتی دوباره برگردم ملالی نیست جز دوری شما
...یا علی...