تبليغاتX
..:: مثه هیچکس ::..
همه آمدند و رفتند و دل من هنوز تو را مي خواست...آمد و ماند...و دل من هنوز!...

این یکی را از دنیای دیگری برایت می نویسم...

روی سنگی نشسته ام که نام تو را رویش حک کرده اند و شعری هم زیرش نوشته اند که معنی خاصی نمی دهد...لااقل حالا!

چند وجب پایین تر زیر چند مشت خاطره خاکی خوابیده ای...یا شاید روی تخته سنگی کنار باریکه آبی زیر درخت سیبی نشته ای و جاودانگی را تجربه می کنی!...من اما با چشم های تارم این چند خط را میلرزم و مینویسم...هم هوای اینجا سرد است هم چیزی پشت این لباس ها!

پ ن:این شهر بی منطق غم انگیز شده این روزها.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت 21:4  توسط مثه هیچکس  | 

سلام

جمعه مسابقات لیگ بود

ترکوندیم اهواز و اندیمشک و مسجد سلیمانو!

مسجد سلیمان به شدت ادعاش میشد ولی ما ادعاشو خوابوندیم :دی

دو تا مبارزه داشتم.اولی رو کشتم! :دی

بعد بازی اولم  انگشت پام آسیب دید زانومم که کللن داغونه مچ دستمم از مدت ها قبل آسیب دیده بود.

قبل مبارزه دومم خون دماغ شدم سر گیجه شدید داشتم بازی حریفمم دیده بودم چیزی از پرنده کم نداشت خدایی :دی

با همون وضع جسمیم  با وجود دو نفر دیگه که هم وزنم داشتم سنسی اصرار داشت خودم مبارزه رو انجام بدم.

وسط زمین حریفم زرد کرده بود پسر! همون پرنده که وحشی ترین مسجد سلیمانی بود!

نامرد بود! داور سوت زده بود که بازی رو نگه داره مثه گاو (بلا نسبت) داشت مشت میزد تو سینم!

به هر حال اینم کشتم و پیروز اومدم بیرون از زمین:دی

احساس خیلی خوبی داشتم که اصلن نمی تونید تصور کنید.

آبادان اوله در حال حاضر.مسابقه برگشتمون بعد عیده.ایشالا که میترکونیم.نه؟

پ ن۱: بعد مسابقه راهی بیمارستان شدم و از جمله کارایی که روم انجام شد به قول دکتر دو تا آمپول گاوی بود که بهم زدن :دی

پ ن۲:سطح مسابقات به شدت پایین بود.

پ ن۳: ۶ اسفند (پس فردا) مسابقه ست.نفرات اولو ۱۷ اسفند میبرن تهران واسه انتخابی تیم ملی.

امیدوارم همه بچه هامون مقام بیارن.شمام دعا کنید دوستان.

فعلن.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اسفند 1389ساعت 22:4  توسط مثه هیچکس  | 

خیلی وقته حرفه خاصی ندارم بزنم

خب اتفاقه خاصی ام نیفتاده! البته این تابستونمون زیادم الکی ب باد فنا نرفت!

مسابقات کشوری اصفهان بود امسال.منطقه آزادم یه حالی بهمون داد و اسپانسرمون شد :دی

بانوان کاراته کار (کیوکوشین) منطقه آزاد اروند آبادان با کسب 3 مدال طلا و 2 مدال نقره و 10 مدال برنز مقام سوم کشور را کسب نمود.

دو تا طلارو خودم آوردم یکی از نقره ها رو دختر خاله آورد که البت مسابقه سومش سر داور اصفهانی بود و از همه مهم تر مامانه حریفش بود!! به شدت حق خوری کردن!

منم که برا دوره اوله کاتا نامردی ردم کردن فقط چون حریفم اصفهانی بود! صورته حریفم دیدن داشت وقتی سه تا داورا پرچمشونو به نفعش بردن بالا! خودش ماتش برده بود!

البته اون فایتو مربی اعتراض زد دوباره تکرار شد خودشون متوجه اشتباهشون شدن و این دفه ۵ تا داور به من رای دادن! خیلی ضایه بود حرکت!

یه مساله ی دیگه که جای بحث داره اینه که من  و دختر خاله از فرمه لباسمون و شکله مویی که ساخته بودیم و مخصوصن اون صندله زردمون تو خابگاه و سالن به شدت میشد فهمید  که آبودان برزیلته  حتا تو زمینه ی غیر فوتبال :دی

مینی بوسمونم که از شیش کیلومتری تابلو بود بچه کجاییم :دی 

خلاصه که دسه پر برگشتیم به وطن :دی

اینم از ما! بعده مسابقه تو زمین فوتبال خسته و کبود و زخم :دی

دکتر دهدشتی نماینده آبودان جدن خیلی لطف داشتن بهمون. بیشتر بدانید :دی

ما که توقعه تشکر نداریم. از یی بی معرفتیا تو یی شهر زیاد هس که ما مدال آورا توش گمیم! 

فعلن.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم شهریور 1389ساعت 20:9  توسط مثه هیچکس  | 

از جوانمرد پرسیدند: نشان کسی که خدا او را در بر گرفته است چیست؟

گفت: آنکه از فرق تا قدمش همه از خدا بگوید

دستش از خدا بگوید

پایش از خدا بگوید

نشستن و رفتن و دیدنش از خدا بگوید

و حتا نفسش

نفسش از خدا بگوید

مثل مجنون که به هر که می رسید از لیلی می گفت

به زمین و به دریا و به دیوار

به مردم و به درخت و به گوسفندان...

مومن مجنونی است که لیلی اش خداوند است...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم تیر 1389ساعت 18:50  توسط مثه هیچکس  | 

حیف که تاریخ فقط به سراغ آدم های گنده می رود...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم خرداد 1389ساعت 17:55  توسط مثه هیچکس  | 

مي داني؟

آن وقت ها اگر دلي مي لرزيد زمانه دستش را مي گرفت!

ولي اين روزها چشمت را كه مي بندي دلت را مي برند تا ناكجا آباد زمانه هم موزيانه مي خندد به حالت!...

---------

تصور كن بعد از ده روز برگردي شهرت ببيني هوا هنوز اون جوره كه وقتي نفس مي كشي تا ته ته ريه هات پر از خاك و بوي خاك مي شه! مسلمن آدم اين جور وقتا مقايسه مي كنه اين جارو با اون جايي كه ده روز بوده و هواش واقعن بوي هوا مي ده!

ولي نه كوكام! اين جا آبودانه

آ

بو

دان

كيه كه بفهمه؟!

كاش همه ي كشور آبودان بود و همه ي ملت آبوداني!

---------

پ ن: به محمد(ستوده) مي گم ديگه وحشي نيستم! استقبال كرد! اين جوري شايد بهتر باشه...

پ ن1: شيوا محمودي :دي

يا علي...

+ نوشته شده در  شنبه یکم اسفند 1388ساعت 12:23  توسط مثه هیچکس  | 

پشت این دیوار کتیبه ای می تراشند

می شنوی؟

میان دو لحظه ی پوچ در آمد و رفتم

انگار دری به سردی خاک باز کردم:

گورستان به زندگیم تابید

بازی های کودکی ام روی این سنگ های سیاه پلاسیدند

سنگ ها را می شنوم:

ابدیت غم!
کنار قبرستان انتظار چه بیهوده است...

پ ن: کجایی یاور همیشه مومن؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388ساعت 11:36  توسط مثه هیچکس  | 

روح من مجروحه

روح من زخمیه

با یه روح آتیش گرفته اومدم...

دنیا که شروع شد زنجیر نداشت.خدا دنیای بی زنجیر آفرید.آدم بود که زنجیر را ساخت.شیطان کمکش کرد!

دل زنجیر شد.زن زنجیر شد!

دنیا پر از زنجیر شد و آدم ها همه دیوانه ی زنجیری...

---------

جانا مپرس از چه خطا زد زمینمان

شیطان ز مکر و حیله چرا زد زمینمان؟!

---------

پ ن:دلم هوسی دیگر داشت! گناه کردم دیدی؟!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 11:54  توسط مثه هیچکس  | 

به مثه هیچکس و پیونداش که فک می کنم یاد صدای کلاغ می افتم!

فک می کنم به این جا لعنت می فرستم به نمی دونم کی! آقا چی به چیه؟ این جام هنوز به هم می گن دل خوش سیری چند؟!

برادرامون همه دانشجو شدن! مهندس و دکتر و دریا نورد! خواهرا دارن دیپلم می گیرن و به پیشواز کنکور می رن!

یکی از پستی و حقارت دوستاش گله کرد یکی ام بی خبر از همه جا پرسید ترمه همون پریسا ست؟!

یکی گفت می خواد دود و بزاره کنار و ما به همتش آفرین گفتیم ولی هنوز منتظریم!

اون یکی از اون سر گفت بالاخره یه روز میاد آبودان!

یکی سایش سنگین شده و از دور پوشش می ده یکی ام بعد از مدت ها میاد آپ می کنه و یاد گذشته می افته!

---------

پاپتی سایتشو بست هیشکی نفهمید چرا! البته شایدم فهمید و بروز نداد! دیگه کامنت نذاشت! شد پای ثابت کامنت دونیه کاپتان! دلمون خوش بود یکی میاد می خونه واقعن پستو!

کاپتان بلک به کاپیتانو تبدیل شد! اون جا که بسته شد خیلی از حرفا موند تو دل خیلی آ...

زهرا رفت دیگه نیگامونم نکرد! حتی شمارشم نخواست داشته باشیم! " منظورم خودمم "

سیاوش کو؟ دیگه از دوچرخه و پرنده هاش ننوشت! دیگه نگفت لینک من اول باشه!

اولین بار زهرا با نسرین آشنام کرد! چقد سر به سرش گذاشتم! نمی دونم چند وقت گذشته! البته به قول خودش ۱۳ خرداد سالگرد ازدواجمونه :دی

ممد برادرمون بود! حرف دلشو می زد! ولی عجب دلی داشت!...

زری همیشه خسته بود! ولی وقتایی ام که شارژ بود دمش گرم روحیه می داد!...

وب حمید که می رفتم همیشه از عکس اندی خندم می گرفت :دی اون اولا که نگران چش و چال پاپتی و حمید بودم همیشه با رنگ قرمز می نوشتم پست و اونام خوششون می اومد :دی

کد خدا ممد (فرشاد) خنده بود :دی تو هر کامنتی که می ذاشت :دی آیی که استفاده می کرد بیشتر از کلمات استفاده شده بود :دی

یه بار از شیوا پرسیدم چه جوری اومده تو بیله ی آبودانیا گفت اول با پاپتی و بعد کاپتان آشنا شده! وولک عجب قدمتی دارن یی دو تا! :دی

با شرور هیچ وقت سر بحث بانو به نتیجه نرسیدم! اصن طرز فکرامون زمین تا آسمون فرق می کرد!

مریم (خادم الزهرا) همیشه ارادت داشت! معرفت داشت! حضور داشت! اشتباه و کم لطفی از من بود!

تمیم همیشه بود! حرفاش سنگین بود! مثه کامنتاش هیچ وقت تو مغزم جا نشد!...

و غیره...

:دی

---------

چه حضور سبزی داشتن بچه ها! هر چند...

بچه ها بزرگ شدن...

کهنه شدن...

دور شدن...

گم شدن...

منم رفتم!یعنی نبودم از اول! کی دیگه خبری از ما می گیره؟ مثه هیچکس کیه؟

 آقا تموم شد اون وقتا که همه آن می شدن و کنفرانس می دادن!

روحتان شاد! یادتان گرامی باد...

الفاتحه مع صلوات...

---------

پ ن: نمی دونم کیم! تو می دونی؟ نه بابا من اون نیستم! اون مرد!

پ ن۱: از درس حالم به هم می خوره! یادم باشه یه پست راجع به رشته ی تحصیلیم بنویسم!

تا وقتی دوباره برگردم ملالی نیست جز دوری شما...

یا علی...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 20:47  توسط مثه هیچکس  | 

دین و کفر هر دو یک ایمان است و یک آرمان...

اختلاف بر سر راه است و تکنیک کار!...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 12:17  توسط مثه هیچکس  |